پراید پدر

نوشته شده به تاریخ ۲۰ دی ۱۳۹۵ در باب با ۰ بازدید

بخش اول

دیشب شب وحشتناکی بود. پدر دیر کرده بود. همه نگران بودیم. اصلا سابقه نداشت که دیر بیاید. اهل موبایل و گوشی هم نبود.
مادرم غر می زد که هزار بار گفتم مرد، گوشی برای همین وقتاست. مشکلی پیش می آید خبر بدهی. دیر می آیی خبر بدهی
من لحظه ای ناخودآگاه به یتیمی فکر کردم. به اینکه اگر پدر نباشد!
ذهنم یاری نمی کرد. خیالات به سرم هجوم آورده بودند. مادرم برای خودش آب قندی درست کرده بود داشت آن را هم می زد. صدای تلفن لیوان آب قند را از روی میز انداخت! مادرم بسوی تلفن دوید. الو بله!
بله بفرمایید. منزل یعقوبی است بفرمایید.
و تلفن از دستش افتاد و از هوش رفت. گوشی رو برداشتم و گفتم بله!
گفت خانم! پدرتان در بیمارستان خاتم بستری شده است! جهت پیگیری تشریف بیارید.
دویدم بسمت آشپزخانه که آبی بیاروم و کمک کنم مادرم بهوش بیاید.
خرده شیشه ای بی معرفت و عصبانی در پایم فرو رفت! روی پاشنه پایم راه رفتم البته این بار با احتیاط بیشتر…لیوان دیگری را از آب لبریز کردم و خودم را به مادر رساندم. بسختی سرش را روی زانویم گذاشتم و کمی به صورتش آب زدم! چون از خواب پریده ها با وحشت به من نگاه کرد و گفت بابات!
مادر که بهوش آمد کمک کرد و خرده شیشه ای را از پایم در آورد و می گفت مهشید حواست کجا بود مگه ندیدی لیوان افتاد و شکست!
خون پایم بندآمدنی نبود! آن را بست و ماشینی دربست کردیم و به اورژانس بیمارستان خاتم رفتیم!
پایم را بعد از چند ساعت چند بخیه زدند و پانسمان کردند… از مادرم بی خبر بودم! سراغش را گرفتم گفت به بخش مغز و اعصاب رفته! پرسیدم بابام کجاست. پرستار تازه کاری گفت بابات تصادف کرده اما حالش خوبه و مامانت هم پیش اونه. نگران نباش!
حرف زدنش با جدیت خاصی همراه بود که این مرا بیشتر نگران می کرد!
بسختی از تخت پایین آمدم و به سمت بخش مغز و اعصاب پرسان پرسان رسیدم. هر چه گشتم مادرم نبود توی لیست بیمارها هم اسمی از پدرم نبود!
خانم مسنی گفت یعقوبی پدرته؟
گفتم: آره
گفت: خدا بهت صبر بده!
گفتم: چ چ چی شده و دنیا بر سرم آوار شد! چشمانم قصد باز شدن نداشتند، صدای همهمه پرستارها را می شنیدم و حمله وحشیانه خیالاتم را حقیقت می دیدم. دوست داشتم اصلا بیدار نشوم و برگردم به یک روز قبلتر. روزی که پدر ما را به تمین برده بود با همان پرایدش که هم نان آورمان بود و هم وسیله تفریح و رفت و آمدمان! چه روز خوبی بود چقدر خوش گذشت!
چشمانم را که وقتی باز کردم، مادر سیاهپوشم مرا در آغوش گرفت و های های گریه کرد!
تازه بخودم آمدم و مزه شاتوت های تمین را از یاد بردم و کامم تلخ شد و گریه امانم را برید.
همان پرستار مسن، مادرم را تسلا می داد و من به بدبختی ای که پس از پدر خواهیم کشید فکر می کردم!

سراغ هاشم را گرفتم!
با گریه گفتم به داداش خبر دادی؟
گفت: نه مادر! یه ماه دیگه از خدمت سربازیش مونده! بگم که چه؟ که ول کنه خدمتشو!
گفتم: مادر حق داره بدونه! حق داره بیاد!
پرستار مسن مهربانی که او را خاله صدا می کردم با من هم عقیده بود و مادرم را راضی کرد.

شماره پادگانشو برای مادرم گرفتم و زنگ زد. نبود! می گفتن رفته ماموریت شهری. برگرده میگیم زنگ بزنه!
مادرم با گریه گفت: به فرماندش بگید پدر هاشم مرده! و گوشی را قطع کرد!
از قصر شیرین تا زاهدان خیلی راه بود! آخرین باری که هاشم آمده بود، دو روز توی راه بود!
غصه و غم اشتها برایمان نگذاشته بود و درد پایم هم راه رفتن را برایم غیرممکن کرده بود!

بیست روزی از یتیم شدنم گذشت و هنوز مصیبت بی پدری برایم غیرقابل باور است. هاشم که همیشه مردی جدی و قوی بود مانند پسرکی تنها، کنجی کز می کرد و گریه می کرد! مادرم بسختی قانعش کرد که برگردد و خدمتش را تمام کند و بجان بابا هم قسمش داد.
مراسم پدر خیلی خلوت و بی سر و صدا، خیلی ساده و فقیرانه برگزار شد. بیچاره پدرم! خوابش برده بود و ماشینش واژگون شده بود!
بیچاره من، بیچاره مادر و بیچاره هاشم!

نظر بدهید

ایمیل شما منتشر نمی شود

18 − ده =